الشيخ الصدوق ( مترجم : گيلاني )

54

الخصال ( فارسي )

ترجمهء بابهاى منشهاى دوازده‌گانه ( 870 ) باب يكم تا دوازدهم - طاوس يمانى گفته : گروهى از جهودان نزد عمر بن الخطاب آمدند ، و به او گفتند : تو فرمان رواى مسلمانان هستى ؟ . آمده‌ايم از تو چيزهايى سؤال كنيم هر گاه جواب ما را دادى ايمان آوريم و مسلمان گرديم . عمر گفت : بپرسيد . گفتند : ما را از قفلها هفت آسمان آگاه ساز ، و از گورى كه خداوند خود را به گردش درآورد ، و آنكه قوم خود را ترسانيد در حالى كه نه از پرى بود و نه از آدمى ، و ما را آگاه‌ساز از جايى كه يك بار آفتاب بر آن بتابيد ، و ديگر به آن حالت باز نگشت ، و از پنج جانورى كه در رحم آفريده نشدند ، و ما را از يكى و دو تا و سه تا و چهار تا و پنج تا و شش تا و هفت تا و هشت تا و نه تا و ده تا و يازده تا و دوازده تا آگاه ساز . عمر گفت : اينها را ندانم اما على پسر عم پيامبر ( ص ) را آورده تا جواب شما را باز دهد . چون آمد ، عمر گفت : يا ابا الحسن ، اين گروه جهود سؤالاتى دارند انتظار جواب از تو دارند على گفت : سؤال كنيد ، گفتند : اى پدر شبير و شبر جواب گوى گفت : قفلهاى آسمانها شرك به خداست ، و كليدهاى آن : گفتن : لا إله الا الله است آن گورى كه خداوند خود را در گردش انداخته بود ، آن همان ماهىاى است يونس را در هفت دريا گردانيد ، و آنكه قوم خود را ترسانيد نه از پرى بود و نه از آدمى ، بلكه مورچه‌يى بود كه با سليمان پور داود ( ع ) است كه با آن گفتگو كرد . و آنجا كه آفتاب يك بار تابيد و ديگر برنگشت ، آن دريايى بود كه خدا موسى را از آن رهايى داد . و فرعون و پيروان وى را در آن غرق كرد . آن پنجى كه در زهدان مادر نبودند : آدم و حوا و دست افزار موسى و اشتر صالح و گوسفند قربانى .